سفارش تبلیغ
صبا
آن که مردم را به خدا خواند و خود به کار نپردازد ، چون تیرافکنى است که از کمان بى‏زه تیر اندازد . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

دسته بندی موضوعی یادداشتها
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :11
بازدید دیروز :7
کل بازدید :2841
تعداد کل یاداشته ها : 39
97/3/5
6:18 ع
mytheme.ir-theme33.txt
مشخصات مدیروبلاگ
 
بانوی پاییزی[11]

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

رویِ جدول خیابون راه برو

تو حموم بلند صداتو رها کن

برو شهربازی

با اهنگ مورد علاقت بخون

برای هر بچه ای که دیدی شکلک در بیار 

به پیرمرد پیرزن ها لبخند بزن

برو توی یک مغازه کتاب فروشی کلی بگرد

کودکی اومد جلوت فال دستش بود یکی بخر دنیا که به آخر نمیرسه

خودتو مهمونِ خوراکی خوشمزه کن

دنیا دو روزه تا کی قایم شدن و الکی غصه خوردن شاد باش برو جلو خودِ شادی ها پشتت صف میکشن...

قانون زندگی همینه!

 

| #ایمان_اشتری |


96/11/29::: 7:24 ع
نظر()
  

داستانِ کوتاه و شنیدنیِ "پهلوون"

 

 

متن: #پویا_جمشیدی

 

"تازه به خونه‌ی جدید اسباب‌کشی کرده بودیم و از همون دقایق اول با استقبال گرم بچه‌های محل مواجه شدم. بین بچه‌ها یه پسر بچه‌ی دیگه هم بود که از نظر سن و سال و چثه بزرگ‌تر میومد. یه پسر تقریبا درشت اندام، با یه صورت گرد و لپای آویزون. رفتار و حرکاتش مثل بقیه هم‌نسل‌ها نبود. یه بیماری مادرزادی که باعث شده بود دچار ناتوانی ذهنی بشه. مجموعه‌ این شرایط دست به دست هم داده بود تا با یه آدم عجیب اما دوست داشتنی طرف باشم. اولین کسی که سمتم اومد و خودش رو معرفی کرد اون بود. کلمات رو بریده‌بریده اما محکم ادا می‌کرد. وقتی خوشحال بود انقدر محکم بغلت می‌کرد که حس می‌کردی هر لحظه ممکنه استخونات از جا در بره. اگرچه بینهایت مهربون بود اما همه‌ی بچه باهاش خوب نبودند. گاهی وقتا برای اینکه حرصش رو در بیارن «دیوونه» صداش می‌کردن و اونم شروع به دویدن می‌کرد و بلند بلند داد می‌زد من دیوونه نیستم، من دیوونه نیستم.

من بیشتر از بقیه باهاش مهربون بودم، اونم بیشتر از بقیه من رو دوست داشت. یه بار که شیفت بعدازظهر مدرسه بودم، ناهار خورده نخورده از خونه زدم بیرون تا برم مدرسه. به وسط کوچه نرسیده صدای داد و هوار شنیدم. فهمیدم باز بچه‌ها سربه‌سرش گذاشتن. تا من رو دید اومد سمتم. با اینکه یه وجب با هم فاصله داشتیم اما بلندبلند داد زد که من دیوونه نیستم. منم که از داد زدن کسی توی یه وجبی صورتم هیجان زده شده بودم، با فریاد داد زدم «تو دیوونه نیستی، تو دیوونه نیستی». یهو قیافه‌اش عوض شد، خیره‌خیره من رو نگاه کرد. این‌دفه همون کلمات قبلی رو اما آروم و سوالی ادا کرد گفت: «من دیوونه نیستم!؟» منم آروم گفتم «نه نیستی».

با چشمان متعجب پرسید «پس چی‌ام؟»

یاد جمعه‌ای قبل افتادم که توی اسباب‌کشی کمکمون کرده بود و پله‌ها رو بالا و پایین می‌کرد و کمک حال شده بود و گفتم: «تو پهلوونی، پهلوون.»

چشماش برق زد. لبخند روی صورتش افتاد و آروم گفت؛ «من پهلوونم.» بعد دوباره توی صورت من فریاد زد: «من پهلوونم، پهلوون»

منم فریاد ‌زدم: «آره، تو پهلوونی، پهلوون.»

کم‌کم پهلوون یکی از عناصر جدانشدنی محل شده بود. دیگه همه پهلوون صداش می‌کردن. از بقال و نونوا گرفته تا پدر و مادرها. 

چندسال بعد، یکی از روزای عید نوروز، پهلوون که حالا به سن بلوغ رسیده بود، دلش برای دختر یکی از مهمونای همسایه رفت. از لحظه‌ای که مهمونا وارد خونه شدن تا وقتی که از خونه خارج شدن، پهلوون پشت در نشست. دختر چندسالی بزرگتر به‌نظر میومد. اینکه توی اون شرایط پهلوون شاخه گل از کجا پیدا کرده بود رو کسی نفهمید، اما تا آدما بخوان خودشون رو پیدا کنن پهلوون گل رو به دختر رسوند و گفت: «بازم اینجا میاین؟»

دختر که متحیر مونده بود چیزی نگفت، اما اون وسط یکی گفت: «آره میان، الان باید برن.»

 پهلوون گفت: «کی؟ کی میاین؟»

یکی گفت: «جمعه، جمعه میان.»

 پهلوون که می‌خواست جواب رو از دختر بگیره، خودش رو به ماشین رسوند و گفت: «جمعه میاین؟»

دختر در حال سوار شدن سری تکون داد و پهلوون دیدنی‌ترین لبخند عمرش رو زد.

از اون روز به بعد، تکراری‌ترین سوال پهلوون از آدما این بود که «امروز چند شنبه ‌است؟»

جمعه‌ها از صبح می‌رفت سر کوچه منتظر می‌نشست. صبح تا ظهر خندون و پرانرژی بود. هرچی به غروب نزدیک می‌شد ناامیدی تو صورتش موج می‌زد. شب از جاش بلند می‌شد و غرغرکنان توی کوچه راه می‌افتاد می‌گفت: «بابا امروز جمعه نبود که. جمعه نیومده، جمعه بشه میاد.»

*

کم‌کم بزرگ و بزرگ‌تر شدیم و درس و دانشگاه همه‌ی وقتمون رو گرفت. بچه‌ها کم‌کم رفتن دنبال زندکی‌خودشون و ما هم از اون محل به جای دیگه‌ای نقل و مکان کردیم. گذشت زمان و دغدغه‌های زندگی باعث شد پهلوون توی ذهنم محو و محوتر بشه. انگار نه انگار که یه روزی هم‌بازی بودیم و کاملا فراموشش کرده بودم، تا اینکه یه روز خیلی اتفاقی توی مطب دکتر دیدمش. بیش از دو دهه از آخرین دیدارمون گذشته بود. پیر شده بود، موهاش جو گندمی شده بود. شقیقه‌هاش سفید شده بودند. مثل همیشه سرش پایین بود بدون کوچکترین حرکتی یه نقطه رو تماشا می‌کرد. از دیدنش به وجد اومده بودم، رفتم دو زانو جلوش نشستم و گفتم: «پهلوون، پهلوون»

سرش رو گرفت بالا، اما هیچ حرفی نزد. نفس که می‌کشید خرخر می‌کرد، حس کردم نشناخته. کمی شک کردم نکنه اشتباه گرفتم، اما چشماش چیزی نبود که فراموش کنم. به ذهنم فشار آوردم، کمی جلوتر رفتم و آروم گفتم: «امروز چند شنبه ‌است؟»

سرش رو بالاتر گرفت، مثل همون روزای بچگی چشماش برق زد و گفت: «نمیاد، این جمعه‌ی لعنتی نمیاد که راحت شم.»


  

چند وقت پیش داشتم به این فکر میکردم که برای ارشد طوری بخونم که جذب آموزش پرورش بشم و راه بابامو ادامه بدم . اون اوایل خود بابام موافق این نبود که معلم ابتدایی بشم میگفت میخوای معلم بشی ،برا دبیرستان تلاش کن یا استاد شو .. ولی خو من بچه ها رو بیشتر دوست داشتم ... در نتیجه وارد آموزش پرورش نشدم ولی حالا اگه یه سری اتفاقات بیفته میرم آزمون استخدامی رو میدم ... البته همه چی بستگی به اتفاقات آینده داره ...یادمه یه سری بابامو به مناطق مختلف فرستادن که یکی از اون مناطقی که بابامو فرستادن استان زنجان بود که من آب بر و روستای ته دره رو یادم میاد ...شاید روستا سخت بود از هر لحاظ ( ما حتی مجبور شدیم توی دو تا کلاس مدرسه زندگی کنیم ) ولی یه عالمه خاطره خوش دارم از اونجا .. یادمه شب که میشد منو بابام میرفتیم رو سکوی مدرسه زیر نور مهتاب مینشستیم و بابام به من چند تا سوره ی قران رو یاد میداد . سوره ی ناس رو یادمه که اونجا یاد گرفتم . اونموقع 6 سالم بود ... یادمه کلاساشون اینطوری بود که پایه ی اول تا پنجم با هم مینشستن و من هم دوست داشتم سر کلاسای بابام بشینم بخاطر همین بابام همینطوری قبول کرد که بهم کلاس اول رو یاد بده ولی باید امتحان ها رو میدادم الکی نبود .. سر کلاسش انگار دخترش نبودم اگه تکلیفم رو نمینوشتم جریمه میکرد منو .. بعد من دچار دوگانگی شده بودم تو کلاس نمیتونستم بگم بابا میگفتم آقا اجازه .. اونوقت گاهی اوقات قاطی میکردم تو خونه هم میگفتم آقا اجازه تو کلاس میگفتم بابا اجازهجالب بود ..یادمه ریاضی رو بهم 18 داد علوم 19 .. گفتم بابا یعنی چی من بیست میخوام مثلا من دخترت هستماا گفت من همونی رو بهت دادم که تو برگه گرفتی ..یادمه یه روز با بابام قهر بودم .. ولی خب الان میفهمم برا خودم اینکار رو کرد که خیلی چیزا رو یاد بگیرم .. یه جوری داشت یه درس دیگه بهم میداد ....یه عالمه دوست پیدا کردم ، اسم یکیشون فریبا ، یکی مهتاب ، یکی مجید یکی وحید(این دو پسر برادر بودن و یکی چهارم یکی پنجم بود) یکی حسن کلاس دوم بود و همیشه از بابای من میترسید و روزایی که بابام مجبور بود بره شهر مامانم میومد جای بابام درس میداد و به مامانم میگفت خانوم من آقا معلم رو میبینم از ترس نمیتونم بگم جوجه میگم زوزه جالب بود  میگفت شما بیاین به من درس بدین .. یادمه با بچه ها گرگمو گله میبرم بازی میکردیم و یه عالمه شیطنت های دیگه انجام میدادیم که سر دسته ی دخترا من بودم .. از اونجا که من دختر آقا معلم بودم بچه ها کلی هوای من رو داشتن یادمه حتی در بیرون از مدرسه بچه ها کلی هوامون رو داشتن که دسته گل به آب ندیم آخه من دیوار راستو بالا میرفتم .. یه سری منو آبجیم داشتیم بازی میکردیم نمیدونم سر از کجا در آوردیم بابام شهر بود مامانم داشت دنبالمون میگشت که به مجید و وحید گفت بچه ها نیستن و اینا.. که دیدیم بله گل کاشتیم بچه ها کل محله رو دنبال ما گشتن و آخر سر مجید و وحید پیدامون کردن ..یه سری ماه محرم بود رفتیم مسجد ولی خب ما دو تا وروجک مگه یه جا میشستیم میومدیم بیرون از مسجد بازی میکردیم که حس کردم مامان بابامون رو گم کردیم که یهو مجید و وحید پیدامون کردن ... الان که دارم فکر میکنم  این دو تا مثل پرستار بچه  از ما محافظت میکردن  ..  چقدر عاصیشون کردیم ...خسته کننده  خیلی وقته دلم برای بچه ها تنگ شده .. خیلی دوست دارم بدونم الان مجید وحید فریبا حسن مهتاب و ...کجان ، چی کار میکنن؟ الان یعنی چه رشته ای رفتن؟ درس مجید و وحید عالی بود خیلی باهوش بودن .. الان یعنی دکتر شدن یا مهندس؟ یا ..؟دل بابامم برا اونجا تنگ شده و گفته یه روزی میخواد بره به اونجا سر بزنه ببینه شاگرداش در چه حالین ، ازدواج کردن یا نه؟  اصلا اون روستا هنوز هس یا نه؟ یه ننه ای اونجا بود میگفت به مامانم اگه بچه ات پسر شد اسمش رو بذار حسین ، میخوام بگم حسین ما الان 14 سالش شده حاج خانوم ...وااای من خیلی دلم تنگ شده برا همشون ، امیدوارم یه روز ببینمشون که سروسامون گرفتن و از نظر علمی هم به اونچه که میخواستن رسیده باشن ...


96/11/20::: 9:50 ع
نظر()
  
  

سر جام دراز کشیدم ،دلم میخواد بخوام آخه الان خواب میچسبه دیگه هوا سرد ، زیر پتو ،بغل بخاری ،خودمو چمپاته کردم زیر پتو ،سرمو کردم تو گوشی و دارم این متنو مینویسم ،الان فقط یکم چشام سنگین شده ،ولی خو مجبورم بیدار باشم ،(بنا به دلایلی) 

ببینم تو جات گرمه؟ تو خونه ای یا سرکار ؟آخه یه سری آدما مجبورن شبا کار کنن

لباس گرم بپوشیا سرما نخوری ، توی خیابونی؟(بعضی ادما تو این تایم در حال برگشت به خونه ان)

اصلا ببینم جای خواب داری؟گرمه جات ؟ غذا خوردی؟ (بعضی ادما حتی جای خواب ندارن ،غذا نخوردن،تو پارک میخوابن)

سرمو نمیتونم راحت رو بالش بذارم بگم همه چی خوبه ، نمیدونم چند تا بچه با شکم گرسنه خوابیدن،نمیدونم چند نفر تو پارک خوابیدن ،،فقط میدونم بیرون سرده سرد ،


96/11/15::: 1:23 ص
نظر()
  

از چی می‌ترسی؟ از جای پاهات رو برف؟ می‌ترسی بفهمن کجا بودی و کجا میری؟

نترس، صبح که آفتاب بزنه همه برف‌ها آب میشن، همه جای پاها پاک میشن! از جای پاهات رو دل ها بترس! گرمای آفتاب که چیزی نیست، گرمای جهنم هم نمی‌تونه پاکشون کنه..

 

#روزبه_معین


  
   1   2      >