سفارش تبلیغ
صبا
آنکه را دانش نیست، هدایت نیست . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

دسته بندی موضوعی یادداشتها
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :1
بازدید دیروز :5
کل بازدید :3366
تعداد کل یاداشته ها : 42
97/4/30
8:25 ص
mytheme.ir-theme33.txt

چند وقت پیش داشتم به این فکر میکردم که برای ارشد طوری بخونم که جذب آموزش پرورش بشم و راه بابامو ادامه بدم . اون اوایل خود بابام موافق این نبود که معلم ابتدایی بشم میگفت میخوای معلم بشی ،برا دبیرستان تلاش کن یا استاد شو .. ولی خو من بچه ها رو بیشتر دوست داشتم ... در نتیجه وارد آموزش پرورش نشدم ولی حالا اگه یه سری اتفاقات بیفته میرم آزمون استخدامی رو میدم ... البته همه چی بستگی به اتفاقات آینده داره ...یادمه یه سری بابامو به مناطق مختلف فرستادن که یکی از اون مناطقی که بابامو فرستادن استان زنجان بود که من آب بر و روستای ته دره رو یادم میاد ...شاید روستا سخت بود از هر لحاظ ( ما حتی مجبور شدیم توی دو تا کلاس مدرسه زندگی کنیم ) ولی یه عالمه خاطره خوش دارم از اونجا .. یادمه شب که میشد منو بابام میرفتیم رو سکوی مدرسه زیر نور مهتاب مینشستیم و بابام به من چند تا سوره ی قران رو یاد میداد . سوره ی ناس رو یادمه که اونجا یاد گرفتم . اونموقع 6 سالم بود ... یادمه کلاساشون اینطوری بود که پایه ی اول تا پنجم با هم مینشستن و من هم دوست داشتم سر کلاسای بابام بشینم بخاطر همین بابام همینطوری قبول کرد که بهم کلاس اول رو یاد بده ولی باید امتحان ها رو میدادم الکی نبود .. سر کلاسش انگار دخترش نبودم اگه تکلیفم رو نمینوشتم جریمه میکرد منو .. بعد من دچار دوگانگی شده بودم تو کلاس نمیتونستم بگم بابا میگفتم آقا اجازه .. اونوقت گاهی اوقات قاطی میکردم تو خونه هم میگفتم آقا اجازه تو کلاس میگفتم بابا اجازهجالب بود ..یادمه ریاضی رو بهم 18 داد علوم 19 .. گفتم بابا یعنی چی من بیست میخوام مثلا من دخترت هستماا گفت من همونی رو بهت دادم که تو برگه گرفتی ..یادمه یه روز با بابام قهر بودم .. ولی خب الان میفهمم برا خودم اینکار رو کرد که خیلی چیزا رو یاد بگیرم .. یه جوری داشت یه درس دیگه بهم میداد ....یه عالمه دوست پیدا کردم ، اسم یکیشون فریبا ، یکی مهتاب ، یکی مجید یکی وحید(این دو پسر برادر بودن و یکی چهارم یکی پنجم بود) یکی حسن کلاس دوم بود و همیشه از بابای من میترسید و روزایی که بابام مجبور بود بره شهر مامانم میومد جای بابام درس میداد و به مامانم میگفت خانوم من آقا معلم رو میبینم از ترس نمیتونم بگم جوجه میگم زوزه جالب بود  میگفت شما بیاین به من درس بدین .. یادمه با بچه ها گرگمو گله میبرم بازی میکردیم و یه عالمه شیطنت های دیگه انجام میدادیم که سر دسته ی دخترا من بودم .. از اونجا که من دختر آقا معلم بودم بچه ها کلی هوای من رو داشتن یادمه حتی در بیرون از مدرسه بچه ها کلی هوامون رو داشتن که دسته گل به آب ندیم آخه من دیوار راستو بالا میرفتم .. یه سری منو آبجیم داشتیم بازی میکردیم نمیدونم سر از کجا در آوردیم بابام شهر بود مامانم داشت دنبالمون میگشت که به مجید و وحید گفت بچه ها نیستن و اینا.. که دیدیم بله گل کاشتیم بچه ها کل محله رو دنبال ما گشتن و آخر سر مجید و وحید پیدامون کردن ..یه سری ماه محرم بود رفتیم مسجد ولی خب ما دو تا وروجک مگه یه جا میشستیم میومدیم بیرون از مسجد بازی میکردیم که حس کردم مامان بابامون رو گم کردیم که یهو مجید و وحید پیدامون کردن ... الان که دارم فکر میکنم  این دو تا مثل پرستار بچه  از ما محافظت میکردن  ..  چقدر عاصیشون کردیم ...خسته کننده  خیلی وقته دلم برای بچه ها تنگ شده .. خیلی دوست دارم بدونم الان مجید وحید فریبا حسن مهتاب و ...کجان ، چی کار میکنن؟ الان یعنی چه رشته ای رفتن؟ درس مجید و وحید عالی بود خیلی باهوش بودن .. الان یعنی دکتر شدن یا مهندس؟ یا ..؟دل بابامم برا اونجا تنگ شده و گفته یه روزی میخواد بره به اونجا سر بزنه ببینه شاگرداش در چه حالین ، ازدواج کردن یا نه؟  اصلا اون روستا هنوز هس یا نه؟ یه ننه ای اونجا بود میگفت به مامانم اگه بچه ات پسر شد اسمش رو بذار حسین ، میخوام بگم حسین ما الان 14 سالش شده حاج خانوم ...وااای من خیلی دلم تنگ شده برا همشون ، امیدوارم یه روز ببینمشون که سروسامون گرفتن و از نظر علمی هم به اونچه که میخواستن رسیده باشن ...


96/11/20::: 9:50 ع
نظر()