سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
[ و فرمود : ] بنده را نسزد که به دو خصلت اطمینان کند : تندرستى و توانگرى . چه آنگاه که او را تندرست بینى ناگهان بیمار گردد و آنگاه که توانگرش بینى ناگهان درویش شود . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :8
بازدید دیروز :7
کل بازدید :3678
تعداد کل یاداشته ها : 48
97/5/26
8:7 ع
mytheme.ir-theme33.txt

داستانِ کوتاه و شنیدنیِ "پهلوون"

 

 

متن: #پویا_جمشیدی

 

"تازه به خونه‌ی جدید اسباب‌کشی کرده بودیم و از همون دقایق اول با استقبال گرم بچه‌های محل مواجه شدم. بین بچه‌ها یه پسر بچه‌ی دیگه هم بود که از نظر سن و سال و چثه بزرگ‌تر میومد. یه پسر تقریبا درشت اندام، با یه صورت گرد و لپای آویزون. رفتار و حرکاتش مثل بقیه هم‌نسل‌ها نبود. یه بیماری مادرزادی که باعث شده بود دچار ناتوانی ذهنی بشه. مجموعه‌ این شرایط دست به دست هم داده بود تا با یه آدم عجیب اما دوست داشتنی طرف باشم. اولین کسی که سمتم اومد و خودش رو معرفی کرد اون بود. کلمات رو بریده‌بریده اما محکم ادا می‌کرد. وقتی خوشحال بود انقدر محکم بغلت می‌کرد که حس می‌کردی هر لحظه ممکنه استخونات از جا در بره. اگرچه بینهایت مهربون بود اما همه‌ی بچه باهاش خوب نبودند. گاهی وقتا برای اینکه حرصش رو در بیارن «دیوونه» صداش می‌کردن و اونم شروع به دویدن می‌کرد و بلند بلند داد می‌زد من دیوونه نیستم، من دیوونه نیستم.

من بیشتر از بقیه باهاش مهربون بودم، اونم بیشتر از بقیه من رو دوست داشت. یه بار که شیفت بعدازظهر مدرسه بودم، ناهار خورده نخورده از خونه زدم بیرون تا برم مدرسه. به وسط کوچه نرسیده صدای داد و هوار شنیدم. فهمیدم باز بچه‌ها سربه‌سرش گذاشتن. تا من رو دید اومد سمتم. با اینکه یه وجب با هم فاصله داشتیم اما بلندبلند داد زد که من دیوونه نیستم. منم که از داد زدن کسی توی یه وجبی صورتم هیجان زده شده بودم، با فریاد داد زدم «تو دیوونه نیستی، تو دیوونه نیستی». یهو قیافه‌اش عوض شد، خیره‌خیره من رو نگاه کرد. این‌دفه همون کلمات قبلی رو اما آروم و سوالی ادا کرد گفت: «من دیوونه نیستم!؟» منم آروم گفتم «نه نیستی».

با چشمان متعجب پرسید «پس چی‌ام؟»

یاد جمعه‌ای قبل افتادم که توی اسباب‌کشی کمکمون کرده بود و پله‌ها رو بالا و پایین می‌کرد و کمک حال شده بود و گفتم: «تو پهلوونی، پهلوون.»

چشماش برق زد. لبخند روی صورتش افتاد و آروم گفت؛ «من پهلوونم.» بعد دوباره توی صورت من فریاد زد: «من پهلوونم، پهلوون»

منم فریاد ‌زدم: «آره، تو پهلوونی، پهلوون.»

کم‌کم پهلوون یکی از عناصر جدانشدنی محل شده بود. دیگه همه پهلوون صداش می‌کردن. از بقال و نونوا گرفته تا پدر و مادرها. 

چندسال بعد، یکی از روزای عید نوروز، پهلوون که حالا به سن بلوغ رسیده بود، دلش برای دختر یکی از مهمونای همسایه رفت. از لحظه‌ای که مهمونا وارد خونه شدن تا وقتی که از خونه خارج شدن، پهلوون پشت در نشست. دختر چندسالی بزرگتر به‌نظر میومد. اینکه توی اون شرایط پهلوون شاخه گل از کجا پیدا کرده بود رو کسی نفهمید، اما تا آدما بخوان خودشون رو پیدا کنن پهلوون گل رو به دختر رسوند و گفت: «بازم اینجا میاین؟»

دختر که متحیر مونده بود چیزی نگفت، اما اون وسط یکی گفت: «آره میان، الان باید برن.»

 پهلوون گفت: «کی؟ کی میاین؟»

یکی گفت: «جمعه، جمعه میان.»

 پهلوون که می‌خواست جواب رو از دختر بگیره، خودش رو به ماشین رسوند و گفت: «جمعه میاین؟»

دختر در حال سوار شدن سری تکون داد و پهلوون دیدنی‌ترین لبخند عمرش رو زد.

از اون روز به بعد، تکراری‌ترین سوال پهلوون از آدما این بود که «امروز چند شنبه ‌است؟»

جمعه‌ها از صبح می‌رفت سر کوچه منتظر می‌نشست. صبح تا ظهر خندون و پرانرژی بود. هرچی به غروب نزدیک می‌شد ناامیدی تو صورتش موج می‌زد. شب از جاش بلند می‌شد و غرغرکنان توی کوچه راه می‌افتاد می‌گفت: «بابا امروز جمعه نبود که. جمعه نیومده، جمعه بشه میاد.»

*

کم‌کم بزرگ و بزرگ‌تر شدیم و درس و دانشگاه همه‌ی وقتمون رو گرفت. بچه‌ها کم‌کم رفتن دنبال زندکی‌خودشون و ما هم از اون محل به جای دیگه‌ای نقل و مکان کردیم. گذشت زمان و دغدغه‌های زندگی باعث شد پهلوون توی ذهنم محو و محوتر بشه. انگار نه انگار که یه روزی هم‌بازی بودیم و کاملا فراموشش کرده بودم، تا اینکه یه روز خیلی اتفاقی توی مطب دکتر دیدمش. بیش از دو دهه از آخرین دیدارمون گذشته بود. پیر شده بود، موهاش جو گندمی شده بود. شقیقه‌هاش سفید شده بودند. مثل همیشه سرش پایین بود بدون کوچکترین حرکتی یه نقطه رو تماشا می‌کرد. از دیدنش به وجد اومده بودم، رفتم دو زانو جلوش نشستم و گفتم: «پهلوون، پهلوون»

سرش رو گرفت بالا، اما هیچ حرفی نزد. نفس که می‌کشید خرخر می‌کرد، حس کردم نشناخته. کمی شک کردم نکنه اشتباه گرفتم، اما چشماش چیزی نبود که فراموش کنم. به ذهنم فشار آوردم، کمی جلوتر رفتم و آروم گفتم: «امروز چند شنبه ‌است؟»

سرش رو بالاتر گرفت، مثل همون روزای بچگی چشماش برق زد و گفت: «نمیاد، این جمعه‌ی لعنتی نمیاد که راحت شم.»