سفارش تبلیغ
صبا
هر بختیارى را بخت برگشتنى است ، و آنچه برگشت پندارى نبوده و نیست . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :3
بازدید دیروز :9
کل بازدید :4524
تعداد کل یاداشته ها : 52
97/8/1
6:19 ص
mytheme.ir-theme33.txt

 

خانمم همیشه میگفت دوستت دارم

من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم...

ازهمان حرفایی که مردها از زنها میشنوندو قدرش رانمیدانند...

همیشه شیطنت داشت.

ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم:مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟

یک شب کلافه بود،یادلش میخواست حرف بزند ،میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشه مفصل صحبت کنم،

من برای فرار از حرف گفتم:میبینی که وقت ندارم،من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانندکنه به من میچسبی...

 

گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی

این را که گفت از کوره در رفتم،

گفتم خداکنه تا صبح نباشی...

بی اختیار این حرف را زدم..

 

این را که گفتم خشکش زد،برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست...

 

بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم،موهای بلندش رهابود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت،در آغوشش گرفتم افتخار کردم که زیباترین زن دنیارا دارم لبخند بی روحی زد ...

نفس عمیقی کشید و خوابیدیم ..

آن شب خوابم عمیق بود،اصلا بیدار نشدم...

 

 

از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام...

هزاران سوال ذهنم رامیخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام ...

میشود

با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میتواند یک نفر را...

مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد ؟!!

 

همسرم دیگر بیدار نشد،دچار ایست قلبی شده بود...

شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق می آمدم از دیدنش امادرظاهر،نه...

 

شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم،اما طبق معمول وقتش را نداشتم ..

 

بعدها کارهایم روبراه شد ،حالا همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت ...

من اما...آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت...

بعد مرگش دنبال چیزی میگشتم،کشوی کنار تخت را باز کردم ،یک نامه آنجا بود ،پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد،...

خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی ،چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم ...

آنشب میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد...

 

حالا هرشب لباسش را در آغوش میگیرم و هزاران بار از او معذرت میخواهم اما او آنقدر دلخور است که تا ابد جوابم را نخواهد داد... 

حالا فهمیدم ، گاهی به یک حرف چنان دلی میشکند که قلبی از تپش می ایستد 

 

باید بیشتر مواظب حرفها بود 

#گاهی_زود_دیر_میشود...


  

عشق یعنی چه؟

عده ای از متخصصان این پرسش را از گروهى از بچه هاى 4 تا 8 ساله پرسیدند که: «عشق یعنى چه؟» 

پاسخ هایى که دریافت شد عمیق تر و جامع تر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اینجا بعضى از این پاسخ را براى شما می آوریم:

 

• هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت دیگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پایش را لاک بزند. بنابراین، پدربزرگم همیشه این کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. این یعنى عشق. (ربکا، 8 ساله)

 

• وقتى یک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانید که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بیلى، 4 ساله)

 

• عشق هنگامى است که یک دختر به صورتش عطر می زند و یک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بیرون می روند و همدیگر را بو می کنند. (کارل، 5 ساله)

 

• عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می روید و بیشتر سیب زمینى سرخ کرده هایتان را به یکنفر می دهید بدون آن که او را وادار کنید تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کریس، 6 ساله)

 

• عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزه اش خوب است. (دنى، 7 ساله)

 

• عشق هنگامى است که دو نفر همیشه همدیگر را می بوسند و وقتى از بوسیدن خسته شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بیشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اینجورى هستند. (امیلى، 8 ساله)

 

• اگر می خواهید یاد بگیرید که چه جورى عشق بورزید باید از دوستى که ازش بدتان می آید شروع کنید. (نیکا، 6 ساله)

(ما به چند میلیون نیکاى دیگر در این سیاره نیاز داریم)

 

• عشق هنگامى است که به یکنفر بگوئید از پیراهنش خوشتان می آید و بعد از آن او هر روز آن پیراهن را بپوشد. (نوئل، 7 ساله)

 

• عشق شبیه یک پیرزن کوچولو و یک پیرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همدیگر را دوست دارند. (تامى، 6 ساله)

 

• عشق هنگامى است که مامان بهترین تکه مرغ را به بابا میدهد. (الین، 5 ساله)

 

• هنگامى که شما عاشق یک نفر باشید، مژه هایتان بالا و پائین میرود و ستاره هاى کوچک از بین آنها خارج می شود. (کارن، 7 ساله)

 

• شما نباید به یکنفر بگوئید که عاشقش هستید مگر وقتى که واقعاً منظورتان همین باشد. اما اگر واقعاً منظورتان این است باید آن را زیاد بگوئید. مردم معمولاً فراموش میکنند. (جسیکا، 8 ساله)

 

و سرانجام ...

برنده ما یک پسر چهارساله بود که پیرمرد همسایه شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گریه کردن پیرمرد را دید، به حیاط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسید به مرد همسایه چه گفتی؟ پسرک گفت: "هیچى، فقط کمکش کردم که گریه کند"

 

 


  

مدتی ست

دست و پا چُلُفتی شده ام

حواسم پرت است

با خودکارِ بدون جوهر

شعر مینویسم

و در قفسه کتاب هایم

یک جفت کبوتر

آب و واژه میخورند

همین دیروز

باران که می بارید

با کفش های لنگه به لنگه

در خیابان 

پرواز میکردم

و جای کرایه 

به راننده تاکسی

آدرس محله ای در اردیبهشت را دادم

خلاصه مدتی ست

هر کاری میکنم

میگویند:

عاشقی؟

 

#علی_سلطانی??


  

دردِ زنانی که مینویسند را جد‌ی‌تر بگیرید 

از بیکاری نمی‌نویسند 

زنان بر عکسِ مردها کارهای زیادی برای بیکاری‌هایشان دارند 

لاک میزنند 

گیسو می‌بافند 

مستانه می‌رقصند

امّا...

زنی که می‌نویسد جای تامل دارد...!

 

#سارا__اسدی


  

بنشینید رو به رویِ پدرتان ،

دستانش را در دست بگیرید ،

تا می توانید در چَشمانَش غرق شوید ..

بشمارید دانه دانه خط ها و چروک هایِ زیرِ چَشمهایَش را ..

دست بکشید رویِ صورتش ،

ریشَش را لمس کنید ..

ببوسیدَش تا زِبریِ تَه ریشَش را رویِ لبهایتان حس کنید ..

مُدام با او عکس بگیرید ،

حتی اگر گلایه کند که از عکس گرِفتَنِتان خسته شده ،

هرچه میتوانید عکس بگیرید تا از تمامِ لحظه هایِ بودنش خاطره بسازید..

خودتان را در آغوشَش بیاندازید

و نفس بکشید لحظه لحظه ی

حُضورَش در زندگیتان را ..

و بعد دستانتان را رو به خدا بلند کنید

و شُکر کنید تمامِ لحظه ها و روزهایِ بودنَش را ..

روزت مبارک بابایی، روزتون مبارک پدرهای سرزمینم


  
   1   2   3   4   5      >