سفارش تبلیغ
صبا
خداوند در روز قیامت، بی سوادان را ازچیزهایی معاف می دارد که دانشمندان را از آنها معاف نمی کند . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
لوگوی وبلاگ
 

دسته بندی موضوعی یادداشتها
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :11
بازدید دیروز :7
کل بازدید :2841
تعداد کل یاداشته ها : 39
97/3/5
6:16 ع
mytheme.ir-theme33.txt
مشخصات مدیروبلاگ
 
بانوی پاییزی[11]

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

همینطور که  آهنگ در حال پخشه (آهنگ دلبر جان از شهاب مظفری) دارم به این فکر میکنم که چند روز پیش رفته بودیم قلعه رودخان ، خب خیلی آدم اونجا بود ،یکی گفت آخه این همه جا چرا این آقاهه رفته بالا کوه قلعه ساخته ،سوال منم بود ، که وقتی رسیدم به قلعه یکم فکر کردم البته الان جوابم رو دارم به صورت نوشتار در میارم ،شاید بشه گفت این جواب سوالمه:

خب اون اوایل وقتی فهمیدم حدود 1200یا 1300 پله باید برم بالا کپ کردم ، اخه این همههه کی میخواد بره ، خب یه سری از فک و فامیلامون سر 200تا پله جا زدن برگشتن ولی من دوست داشتم برم ببینم چیه اونجا که اون شخص رفته اون بالای بالا ساخته ، وسطای راه یه سری ما رو دیدن گفتن برگردین فقط آجر و در و دیواره، خیلیا ادامه دادیم و یه سری برگشتن ، بعضیا که نفس تازه میکردن یکم استراحت میکردن بعد ادامه میدادن(درستشم اینه ولی خب وقت کم بود گفتن 17:30 میبندن در رو و ما حدود چهل دیقه وقت داشتیم ،پس سعی کردم هر طور شده خودم رو برسونم) سر 900 مین پله کم آوردم ،که وقتی یکی داشت به دوستش میگفت 900 تا پله اومدیم بالا ،برام سخت بود برگردم پس رفتم جلو ...تا اینکه رسیدم ،خیلی قشنگ بود شاید بعضیا میگفتن فقط آجره ولی همونا باهاش عکس انداختن، ولی هر چی هست برا اون شخصی که اینو ساخته خیلی خیلی ارزشمند بوده ، انقدر ارزشمند بوده که خواسته هرکی به این قلعه میرسه بدون سختی نباشه(هلو نباشه که بپره تو گلو) و چقدر هم کیف میکنه میبینه این همه آدم برا دیدن قلعه ی اون این همه خستگی و سختی رو تحمل میکنن ، پس ارزشمنده ...

زندگی هم همینطوره ما برا رسیدن به یه قلعه (هدفی) داریم تلاش میکنیم ، یه سری جا میزنن یه سری نه تلاششون رو میکنن و سعی میکنن به قلعه برسن ،یه سری ممکنه به موقع برسن وارد قلعه بشن ، و یه سری ممکنه برسن ولی در بسته باشه..پارسال(96) با دو آدم جدید آشنا شدم که میدونم میخوان به هدفی برسن ،هر دوشون هم دارن تلاش میکنن ، امیدوارم هم اون دو شخص و هم من و هم شماها هیچوقت از تلاش برا رسیدن به هدفمون دست بر نداریم، و امیدوارم جزء اون دسته از افرادی باشیم که به قلعه میرسن و وارد قلعه میشن، به یه چیز ارزشمند از نظر خودمون...


  
  

96/12/20

دیروز استاد  از بچه ها پرسید قلب چیه،خب همه اول سکوت کردیم نمیدونم نمیدونستیم چی بگیم یا نمیخواستیم بگیم که چیه، یکی هم گفت عضوی از بدنه??ÌÇáÈ ÈæÏ اون لحظه میخواستم بگم قلب چیه ولی نمیدونستم اون چیزی که میخوام بگم درسته یا نه، یه چیزی مانع شد نمیدونم چی ،...خب راستش بنظرم قلب تنها یه ماهیچه ی کوچیک نیست ،از اونجا که استاد گفتن قلب جایگاهه روحه، به این نتیجه رسیدم که وقتی روحم از کسی ناراحت میشه اولین جایی که درد میکشه قلبمه، درست قسمت چپ قفسه ی سینم تیر میکشه، وقتی روحم خوشحاله ،و یا از کسی خوشش بیاد اولین جایی که تحول توش ایجاد میشه درست قلبمه، حالا وای به حال کسی که عاشق بشه یعنی قلبش چطوری میشه؟ ??ÌÇáÈ ÈæÏدر حالت عادی گاهی اوقات اون ماهیچه ی کوچولو خودش غیرعادی کار میکنه، من فکر میکنم قلب تنها جایگاه روح نیس وگرنه چطور ممکنه با تغییر حالات روحمون (از نظر شادی ، غمگینی،تنفر ،عشق...) قلبمون هم حسش تغییر. کنه ،به نظرم قلب یا انقدری با روح عجین شده که با هر حالتی از روح اونم تغییر حالت میده یا اینکه قلب هم یه جوری عاشق روحه که از خوشحالی اون خوشحال از ناراحتی اون ناراحته ، یه جسم مادی عشق معنوی پیدا کرده(مثلا زمانی که میگیم وای دلم شکست ،قلبم گرفته در واقع اون روحمون هس که ناراحته ولی قلب بیشتر واکنش نشون میده)...نکنه واقعا عاشقشه؟؟؟؟ و شاید تنها راه ابراز وجود روح اینه که قلبمون رو به بازی بگیره و بخواد بگه آهااای من اینجام ،من وجود دارم و ما خیلیا متوجه نمیشیم که اون روحه میگیم آی قلبم

اینم جواب من استادãÄÏÈ


96/12/20::: 2:52 ص
نظر()
  
  

چند وقت پیش داشتم به این فکر میکردم که برای ارشد طوری بخونم که جذب آموزش پرورش بشم و راه بابامو ادامه بدم . اون اوایل خود بابام موافق این نبود که معلم ابتدایی بشم میگفت میخوای معلم بشی ،برا دبیرستان تلاش کن یا استاد شو .. ولی خو من بچه ها رو بیشتر دوست داشتم ... در نتیجه وارد آموزش پرورش نشدم ولی حالا اگه یه سری اتفاقات بیفته میرم آزمون استخدامی رو میدم ... البته همه چی بستگی به اتفاقات آینده داره ...یادمه یه سری بابامو به مناطق مختلف فرستادن که یکی از اون مناطقی که بابامو فرستادن استان زنجان بود که من آب بر و روستای ته دره رو یادم میاد ...شاید روستا سخت بود از هر لحاظ ( ما حتی مجبور شدیم توی دو تا کلاس مدرسه زندگی کنیم ) ولی یه عالمه خاطره خوش دارم از اونجا .. یادمه شب که میشد منو بابام میرفتیم رو سکوی مدرسه زیر نور مهتاب مینشستیم و بابام به من چند تا سوره ی قران رو یاد میداد . سوره ی ناس رو یادمه که اونجا یاد گرفتم . اونموقع 6 سالم بود ... یادمه کلاساشون اینطوری بود که پایه ی اول تا پنجم با هم مینشستن و من هم دوست داشتم سر کلاسای بابام بشینم بخاطر همین بابام همینطوری قبول کرد که بهم کلاس اول رو یاد بده ولی باید امتحان ها رو میدادم الکی نبود .. سر کلاسش انگار دخترش نبودم اگه تکلیفم رو نمینوشتم جریمه میکرد منو .. بعد من دچار دوگانگی شده بودم تو کلاس نمیتونستم بگم بابا میگفتم آقا اجازه .. اونوقت گاهی اوقات قاطی میکردم تو خونه هم میگفتم آقا اجازه تو کلاس میگفتم بابا اجازهجالب بود ..یادمه ریاضی رو بهم 18 داد علوم 19 .. گفتم بابا یعنی چی من بیست میخوام مثلا من دخترت هستماا گفت من همونی رو بهت دادم که تو برگه گرفتی ..یادمه یه روز با بابام قهر بودم .. ولی خب الان میفهمم برا خودم اینکار رو کرد که خیلی چیزا رو یاد بگیرم .. یه جوری داشت یه درس دیگه بهم میداد ....یه عالمه دوست پیدا کردم ، اسم یکیشون فریبا ، یکی مهتاب ، یکی مجید یکی وحید(این دو پسر برادر بودن و یکی چهارم یکی پنجم بود) یکی حسن کلاس دوم بود و همیشه از بابای من میترسید و روزایی که بابام مجبور بود بره شهر مامانم میومد جای بابام درس میداد و به مامانم میگفت خانوم من آقا معلم رو میبینم از ترس نمیتونم بگم جوجه میگم زوزه جالب بود  میگفت شما بیاین به من درس بدین .. یادمه با بچه ها گرگمو گله میبرم بازی میکردیم و یه عالمه شیطنت های دیگه انجام میدادیم که سر دسته ی دخترا من بودم .. از اونجا که من دختر آقا معلم بودم بچه ها کلی هوای من رو داشتن یادمه حتی در بیرون از مدرسه بچه ها کلی هوامون رو داشتن که دسته گل به آب ندیم آخه من دیوار راستو بالا میرفتم .. یه سری منو آبجیم داشتیم بازی میکردیم نمیدونم سر از کجا در آوردیم بابام شهر بود مامانم داشت دنبالمون میگشت که به مجید و وحید گفت بچه ها نیستن و اینا.. که دیدیم بله گل کاشتیم بچه ها کل محله رو دنبال ما گشتن و آخر سر مجید و وحید پیدامون کردن ..یه سری ماه محرم بود رفتیم مسجد ولی خب ما دو تا وروجک مگه یه جا میشستیم میومدیم بیرون از مسجد بازی میکردیم که حس کردم مامان بابامون رو گم کردیم که یهو مجید و وحید پیدامون کردن ... الان که دارم فکر میکنم  این دو تا مثل پرستار بچه  از ما محافظت میکردن  ..  چقدر عاصیشون کردیم ...خسته کننده  خیلی وقته دلم برای بچه ها تنگ شده .. خیلی دوست دارم بدونم الان مجید وحید فریبا حسن مهتاب و ...کجان ، چی کار میکنن؟ الان یعنی چه رشته ای رفتن؟ درس مجید و وحید عالی بود خیلی باهوش بودن .. الان یعنی دکتر شدن یا مهندس؟ یا ..؟دل بابامم برا اونجا تنگ شده و گفته یه روزی میخواد بره به اونجا سر بزنه ببینه شاگرداش در چه حالین ، ازدواج کردن یا نه؟  اصلا اون روستا هنوز هس یا نه؟ یه ننه ای اونجا بود میگفت به مامانم اگه بچه ات پسر شد اسمش رو بذار حسین ، میخوام بگم حسین ما الان 14 سالش شده حاج خانوم ...وااای من خیلی دلم تنگ شده برا همشون ، امیدوارم یه روز ببینمشون که سروسامون گرفتن و از نظر علمی هم به اونچه که میخواستن رسیده باشن ...


96/11/20::: 9:50 ع
نظر()
  
  

یه روز با دوستم ملی(یکی از دوستای صمیمیم،کلا 2 تا دوست صمیمی بیشتر ندارم ،دوست زیاد دارم ولی 2 تاشون خاصن) رفتیم سینما ،فیلم آینه بغل رو دیدیدیم ،جدا از اینکه خیلی خندیدیدم،یه صحنه رفته رو مخم ،اون قسمتش که بالای برج اسب داشتن و سوارکاری میکردن، راستش دلم برا گذشته هام تنگ شد ،خب من بچه بودم سوارکاری میکردم ،داییم یادم میداد ،خیلی هم علاقه داشتم تا اینکه دو اتفاق افتاد تا من دیگه سمت سوارکاری نرم ،یه روز با داییم سوار اسب بودیم افسار تو دست من بود خیلی هم ریلکس داشت میرفتا یه دفعه ای نمیدونم چش شد رم کرد دو تا پای جلوشو بالا اورد و شیهه کشید ،داییم تو اون حالت فقط منو بغل کرد و افتادیم رو زمین ،حالا داییم هول شده میگه چیزیت که نشد خوبی و از این حرفا ،من که چیزیم نشده بود ولی دیدم داییم هول شده و میگه به بابا نگیا ،.خودم زدم به حالت اینکه آخ دستم درد میکنه و..گفتم یه شرط داره نگم گفت بگو گفتم برام نوشمک و پفک بگیر نگم ،گفت باشه میگیرم برات تو نگو فقط وگرنه پوست منو میکنن(اخه نوه ی اول خونواده ی مامانم اینا هستم و نوه ی اول پسری خونواده ی بابام ،دیگه یه جوری عزیز دردونه بودم و روم حساس) بنده خدا برام خرید وسایلو ...اون روز بابام تازه از زنجان اومده بود گیلان خونه مامان بزرگم ،منم بابایی، تا بابامو دیدم گفتم باباااا به حالت گریه ها ،دایی منو از اسب انداخت پایین?Ñíå?ÂæÑچشای داییم هشتا شد گفت فسقل جیبمو خالی کردی که نگی حالا که میگی درست بگو دیگه ،من که از قصد ننداختمت اسب یهو رم کرد از همون اول من به دایی هام ارادت خاص داشتم ،با دوتا دایی های اخرم کلا در حال کل کل کردنم ،یکی اون میگه یکی من ،هنوزم همینطوری هستیم ،..اونجا از اسب نترسیدم ولی یه روز با دایی کوچیکم بودم اون منو سوار اسب کرد گفت افسار رو بگیر تا منم بیام ،یه دیقه برگشت یه وسیله رو بذاره زمین من نمیدونم این اسبه باز چی دید که رم کرد ، ایندفعه تنها رو اسب بودم این اسب شیهه کشیدو شروع به دو کرد متو میگی فقط جیغ میزدم یه بچه ی 5یا 6 ساله رو تصور کنید که یه سره جیغ میزنه،..داییم هم همینطور دنبال اسب میدوه ،منم فقط دو دستی یه تکیه گاهی رو گرفتم (یادم نمیاد چی بهش میگفتن) یهو به لطف جنگلبانی ها که درخت کهنه رو قطع کرده بودن ،مانع جلومون سبز شده بود و طوری افتاده بود که اسبه نمیتونست از روش بپره ،اسبه وایستاد دوتا پاشو داد هوا و بعد وایستاد ،و اروم شد ،منم به حالت خشک فقط جلومو نگاه میکنمو شانس اوردم نیفتادم ،یهو دیدم داییم داره نفس نفس میزنه میدوهه ،بالاخره رسید ،اول اومد منو از رو اسب برداشت و غش رو زمین افتاد ،فقط یادمه گفت غلط کردم تو رو با خودم اوردم سواری نمیگی که؟ من یه نگاه عاقل اندر سفیهه بهش انداختمو و با لبخند بهش نگاه کردم ،گفت پس باید خودمو واسه غرغرای خانواده اماده کنم با سر تایید کردم ،کارد میزدین خونش در نمیومد ÊÈÓã

از اون روز دیگه سوارکاری نکردم ،و یکی از ارزوهام اینه که یه اسب داشته باشم و سوارکار بشم..اون فیلمو دیدم یاد آرزوم افتادم خو...


  
  

خب امتحانات ترم نزدیکه و ما توی فورجه هستیم و از زمانی که من دارم کتاب نظریه های شخصیت رو میخونم هی یاد دوران کودکیم میفتم آخه بعضی جاها هی میگه خاطرات ، خاطرات ،و ... از نظر علمی ماها خاطرات بعد از سه سالگی رو به یاد میاریم ولی خب یه سری از افراد هم هستن که ممکنه قبل از سه سالگی رو به یاد بیارن مخصوصا با هیجانات مختلفی همراه باشه و همچنین یه سری افراد هم هستن که از پنج یا شیش سالگی به بعد رو به یاد میارن ...من هم یه سری از خاطرات برام زنده شدن ....تا حالا آرزو کردین برگردین به دوران بچگیتون؟ من آره ...

جالبه زمانی که بچه بودم دعا میکردم زودی بزرگ بشم .. میگفتم ای خدا چی میشه من الان بخوابم وقتی چشامو باز کردم ببینم بیست سالم شده ...اون زمان برا من بیست سالگی خیلی دور به نظر میرسید و تمام برنامه ریزی هامو برای سن بیست سالگی گذاشته بودم ....یکی از خاطرات  بچگیم میتونه این باشه که ...

من چند تا جوجه ی کوچولوی رنگی خریده بودم بعد یه روز مامانم رفت از توی باغچه سبزی تازه بیاره ، ( اون زمان ما توی زنجان /آب بر زندگی میکردیم) بعد من رفتم سراغ جوجه ها دیدم جاشون کثیفه بعد با خودم گفتم من الان اینا رو چند روز هس خریدم ولی حموم نبردم اینا کثیف شدن .. هیچی چشمتون روز بد نبینه منو آبجیم که تقریبا دو سال از من کوچیکتره اینا رو بردیم حموم بهشون شامپو زدیم یعنی چی؟ بعد چند مین مامانم اومد گفت وااای دارین چیکار میکنین ، گفتم دارم تمیزشون میکنم ، گفت آخه بچه جون اینا که احتیاج به حموم ندارن اینا مریض میشن (دیگه نگفت که با این کار شما اینا میمیرن ) بعد اینا مریض شدن و منم هی میگفتم مامان براش غذا درست کن خوب شه (سوپ).. حتی یادمه روی اونا لباس گرممو میذاشتم تا سرما نخورن و زودی خوب شن ... ولی فرداش دیدم اینا مردن اینقدر گریه کردم که نگو همش هم خودمو مقصر میدونستم ...بعدش رفتم بیرون از خونه توی کوچه یه قسمت خاکی رو پیدا کردم براشون قبر کندم بعد خاکشون کردموااااای اینطوری از عذاب وجدانم کم شد (فکر میکردم که حیوون ها هم قبر دارن) ... از اون روز به بعد دیگه حیوون خونگی نگه نداشتم...

دلم برای روزایی که بابام منو میبرد پارک تنگ شده اینکه سوار تاب میکرد منو هلم میداد و شعر تاب تاب عباسی رو برام میخوند ... یا زمانی که از سرسره افتادم پام خون اومد و من گریه میکردم بابام میگفت دختر من که اینقدر ترسو و ضعیف نباید باشه پاشو دستت رو بده من ..

دلم برای خاله بازیامون تنگ شده منو آبجیمو دوستم سه نفری بازی میکردیم .

چرا اینقدر زود گذشت ...میترسم برسم به میانسالی بازم حسرت الانو بخورم .. توی دنیای بچه ها صفا و صمیمیت ومحبت موج میزنه ... خیلی چیزا مهم نبود برامون اون زمان ...و الان باز آرزو میکنم یکم زمان کند بگذره یا داره میگذره اینقدری خوب بگذره که در آینده بگیم هی یادش بخیر چه دوران خوبی بود

خب دیگه برم سر درسم ....بازم از خاطرات بچگیم مینوسم..مرسی از توجه شمامؤدب


96/10/11::: 4:42 ع
نظر()
  
  
   1   2      >