سفارش تبلیغ
صبا
اگر مستحبها به واجبها زیان رساند ، مستحبها را واگذارید . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :4
بازدید دیروز :9
کل بازدید :4525
تعداد کل یاداشته ها : 52
97/8/1
6:20 ص
mytheme.ir-theme33.txt

یه روز رفتم بوفه ی خوابگاه شیر بخرم ، که ای کاش نمیرفتم.. به آقا مجتبی( فروشنده بوفه ) گفتم : اقا مجتبی شیر یه بار مصرف دارین?íÌ ÔÏã بعد یه لحظه هنگ کرد گفت مگه شیر یه بار مصرف هم داریم؟؟ بعد گفتم اوا نه منظورم شیر کم مصرفهÊÑÓíÏãزد زیر خنده گفت منظورت شیر کم چربه...ÌÇáÈ ÈæÏوای دلم میخواست زمین دهن وا کنه اون لحظه ... دوستمم با من اومده بود ، گفت بهم از این به بعد با تو جایی نمیام?æÒÎäÏ

اگه شما هم خاطره ی خنده دار دارین بیان کنین..


97/7/29::: 10:24 ص
نظر()
  
  

من از اون دسته آدمایی هستم که وقتی با یکی برخورد میکنم ( مثلا شونه ی من به یکی بخوره) حتی اگه مقصر نباشم میگم ببخشید معذرت میخوام

یک شب تو اتاق خودم داشتم حوله رو اویزون میکردم خوردم به میز کامپیوتر سریع برگشتم گفتم وای ببخشید... بعد خندیدم گفتم تو که میزی?æÒÎäÏ.. خل شده بودم داشتم باهاش حرف میزدم.. یه شب دیگه رفتم سیم کامپیوتر رو از پریز برق بکشم ،با چنان قدرتی کشیدم که دستم باشتاب خورد به مانیتور ..حالا مانیتور هی تاب میخوره هول شدم سریع گفتم وای ببخشید نیفتی.íÚäí ?í¿. اینو دیگه از ترس اینکه نیفته نشکنه گفتم فک کردم آدم صدامو میشنوهãÄÏÈ


  
  

-

‏به پهنای صورت خنده اومد رو لبم

مامانم گفت ساکت و تنها و بی گوشی به چی میخندی دیوونه؟

 

نمیشد بگم،یاد اولین باری که برا کل کل همو دیدیم( ناگفته نماند شما ریسه میرفتی از خنده ... پرسشنامه میلون) یاد جذبه ی خاصت،یاد پس کوچه های منظریه ، یاد چهارراه انتظارمون، یاد حرفات ،یاد خنده هات، ... به مامانم گفتم چیزی نیست ، فرشته میخندونتم??

#یک_بانوی_پاییزی


  
  
   1   2   3      >